مر ... دو ... نیو ... س .( پسوردم یادم رفته بود از مال مهدیس استفاده کردم!)

این جوابیه ی مهدیس هست.فعلا قسمت نظم اونو داشته باشین تا برسین به قسمت نثر :

 

دوست دارم عزیزم

می دونی من مریضم

اگه یه روز ببینمت

می خوام خونت بریزم

بستنی می خوای تو دیدار؟

ندارم من خسیسم

بیا یه روز خونمون !

ببین چقدر کثیفم ! ( منظورم ریخت و پاش درون خانه است. با توجه به مصرع قبل ،فکر بد نکنید!)

کل کل کنی تو با من ؟

افکار دارم عریضم ! ( افکارم بسیار عریض است! )

بسه دیگه شعر من

برق برفت عزیزم ! (در این لحظه برق خونمون رفت!(نصف شب کدوم گوری رفت؟خونه و زندگی نداره؟)

ولی تو شعر گفتنم

خیلی خیلی دقیقم

مردونیوس می گوید :

پسر خوب و تمیزم! (یه جوری می خواستم سر و ته شعر رو هم بیارم!شما زیاد به دل نگیرید.)

 -----------------------------------------------------------------------------------

این ششمین شعرم (پنجمین شعر طنزم) رو برای مهدیس گفتم!می دونم هیچ گونه استعدادی ندارم در این مورد ندارم! ولی بی خیال، تنها شعر جدی و یکی از شعرهای طنزم رو فقط دفترم و قلمم خوندن و بس !

 -----------------------------------------------------------------------------------------

من هیچی.مهدیس خودش باید بدونه نباید با من کل کل کنه!کل کل با من آخر و عاقبتش مرگه!از آنجا که من بچه ی خوبی هستم(دقیقا مثل خوبی مهدیس در پست پایینی!)کمی هم ادبیات!چاشنی نوشته ام کردم تا بدونه ادب چیز خوبیه!

نه ... همین الان بعد از یک ساعت فکر کردن بر روی طرح نوشته پشیمون شدم،چون ممکنه مهدیس یا بقیه ناراحت بشن.پس ننوشتنش بهتر از امتحان کردنشه...

برای رعایت ادب موضوع قبلی را در ذهنم به خاک می سپرم و این موضوع را بسط می دهم:

 --------------------------

( ماجرای عاشق شدن مهدیس! )

از آنجا که من و مهدیس در چت با هم آشنا شدیم،روزی مهدیس ازم خواست همدیگر رو ببینیم.منم پسر خوب!قبول کردم.وقتی به محل قرار رسیدم و چشم مهدیس به من افتاد،صد دل که نه،یک دل عاشقم شد!(خب آدم یه دل که بیشتر نداره!دل که گلبول سفید نیست که یه عالمه داشته باشه و صد تا صد تا فدا کنه!!) من برای اینکه مطمئن بشم اشتباه نگرفتم،گفتم:(مهدیس خانم؟) مهدیس همانگونه که چشم در چشم من دوخته بود و صدای ضربان قلبش مانند صدای طبل و دهل گوش جهانیان رو کر کرده بود پاسخ داد:(با اجازه ی ... بله!!البته اسم اصلی من شیرین هست!) حتما انتظار داشت که من بگم اسم اصلی من هم فرهاد هست که یه بهونه ی پیدا کنه که خودشو به من بچسبونه!ولی من گفتم:(اسم اصلی من هم ممدلیه!خوشوقتم)نمیدونم حالش گرفته شد یا نه ولی با حالت خیلی لوسی گفت:(ما عاشق بستنی (خیلی آرام ادامه داد) و شما هستم)گفتم:(منم از بستنی خوشم میاد...) هنوز این جمله از دهنم خارج نشده بود که گفت:(وااااای چه تفاهمی!ما خیلی به درد زندگی مشترک می خوریم!)گفتم:(نه ... نه اینقدر زود تخصصی فکر نکنید!مایلید برویم و یک بستنی نوش جان کنیم. بعد هر کس برود خانه ی خود؟)مهدیس فقط با قسمت وسط جمله ام موافقت کرد!داشتم به سمت کافی شاپ می رفتیم که ناگهان اماکن اومد و بهمون گیر داد.می خواستم ما رو به زور سوار اتوبوس کنند که من تیز بازی دراوردم و دست مهدیس رو گرفتم و فرار کردیم.ما فرار می کردیم و اماکن دنبالمون.انقدر فرار کردیم که از نظرها ناپدید شدیم و یه جایی قایم شدیم...

چیه؟منتظر چی هستین؟ما یه جوری فرار کردیم و قایم شدیم که اماکن هم نتونست پیدامون کنه حالا شما میخواین تو چند لحظه بفهمین کجا قایم شدیم؟نمیگم تو خماری بمونین!!

 


 

نوشته شده توسط مهدیس در 86/07/20 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت